لفور سبز یا زرد! /پرتاس" جنگل زیبای لفور سواکوه را در یابیم!
اگه نخـونّم گنّه بـي صـدائه اگـه بخونّـم گنّه بي حيـائه
كشكولدسهَيرمگنهگدائه هركار ها كنم آخر ش نارضائه
امير گته كه فردا كه محشر اِنه مرتضي علي آقاي قنبر اِنه
پهلو در بخرد زهراي اطهر اِنه جمع شهدا با تنِ بي سر اِنه
مــره خـش بيمـو تـه راه و روش چند مزه دارنه بچا ديّم خش
لفور ! سبز یا زرد !!
سرزمين نياکان من!
هماره آباء و اجدادمان را در دامان سبزت
و آنها اينک ، آرام و خاموش،
در گاهواره آسايشت!
آراميده اند به سکوت!!!
پهندشت پر مهر سبز !
همه عطاياي خداونديت را
چه ساده و بزرگوار
و بي هيچ خستگي
در سفره پر برکت نهادي و در محضر مهمانان... نهادي،
و چه خوش ميزباني بودي!
اي جلوه گاه کرامت خدا! اي سر سبز سربلند!
اي سرزمين پرتحرک و بانشاط.....
آيا هيچ ميدانستي که (آنروز که کريمانه تمام ذخائرت را با اخلاص تمام عرضه ميکردي)
اين مهمانان را چه نسبتي است با پاسداشت و چه رابطه اي است با حراست از داشته ها؟
تو ناآرام و پرنشاط ، هماره در رويش بودي و معجزه ميکردي!
تو آيت بزرگ خداوندي ! رستنگاه نباتات...
گويا انگشت اشاره خدا ، در دعوت ابناء بشر به ديدن، تدبر و تامل، در اينکه چگونه رستاخيز خواهد شد، بسوي تو نشانه رفته بود،
که هر مرده اي را زنده ميکردي.
دهقان پير مزرعه ، آنروزها ، حتي اگر
چوبدستي خشکي را در زمينت براي آويزاني سفره نانش، به لحظاتي ميکاشت، تو با دم مسيحائي خويش ،
روح حيات و زندگي را در آن
اکنون چگونه اي ؟! کنون چه کساني سر اندر انديشه ات اند و دست اندر کارت؟!
پتاس (پرتاس) جنگل زیبای لفور سواکوه را در یابیم!
صحبت از پژمردن يك برگ نيست! واى جنگل را بيابان مىكنند!
بعضي از مردم عادی و حتی برخی از مسئولین کج فهم به جنگل با ديد يک معدن بزرگ و پر از چوب فکر مي کنند که به زعم آنها چوب این معادن هيچ وقت تمام نمي شود. غافل از اين که با بريده شدن هر درخت يک قدم بزرگ تا تخريب کامل جنگل برداشته مي شود. وجود جنگل در هر کشوري مايه مباهات و افتخار است، هر چند در نگاه اول، جنگل از تعداد بي شماري درخت تشکيل شده اما هرگز نمي شود انواع فون هاي جانوري و فلورهاي گياهي که در پناه خود ايجاد مي کند و تاثيرات عظيم آن بر اکوسيستم کشور دارند را ناديده گرفت، بخصوص در کشور ما که جزو بياباني ترين کشورهاي جهان است و وجود جنگل براي آن حياتي است.با توجه به برداشت هاي سنتي از جنگل و نبودن يک قانون دقيق و درست براي حمايت قانوني، حفظ و حراست جنگل، به يکي از معضلات بزرگ زيست محيطي کشور تبديل شده است ولی دریغ از یک اقدام علمی، قانونی و عملی برای حفظ این میراث گرانبها که به بهایی ناچیز در آستانه نابودی است. نزديك به یک دهه است که جمعی از علاقمندان به طبیعت و جنگل های سوادکوه و لفور نسبت به روند نابودی جنگل های لفور و پرتاس اعتراض می کنند اما متاسفانه این توجه یکسویه بوده و احدی از مسؤلان و دست اندرکاران کمترین توجهی به آن ندارند. این شکوائیه را برای این منظور نوشتم که به نمایندگان و مردم و همه دوست داران طبیعت هشدار بدهم که با ادامه روند کنونی، در آینده ای نه چندان دور در این منطقه از سوادکوه گوهر گرانبهای جنگل پرتاس از دست خواهد رفت. گوهری که نام آن پرتاس است.
در منطقه لفور سوادکوه، منطقه جنگلی بزرگی قرار دارد بنام پرتاس. بعضی معنی لغوی آن را معادل پرطاوس ذکر کردند. اما از معنای این واژه و انگیزه نامگذاری این منطقه به این نام اطلاع دقیقی در دست نیست. امیدوارم زبانشناسان معنی مناسب انرا بیابند و اعلام نمایند. از لحاظ زمین شناسی این منطقه از مناطق دیرین زمین شناسی محسوب می شود. فسیل های بجامانده از موجودات و درختان و ذخایر عظیم ذغال سنگ ، حکایت از عمر بسیار طولانی این منطقه دارد. ولی آنچه مسلم است پرتاس نام یک منطقه جنگلی وسیع با درختان انبوه و سربفلک کشیده ای است که در مناطق بالادست سد البرز واقع شده است. این منطقه جنگلی در محدوده جغرافیایی محدود به دشت های لفور(جنوبی) رشته کوه البرز در جنوب و جنوب شرق این منطقه جنگلی محل رشد و نمو گونه های طبیعی درختان توسكا، راش، ون، ملج، بلوط، نمدار و لرگ، ممرز كهلو و گونه های ارزشمند و منحصر بفرد سرخدار است. گاهی محیط دور بعضی از درختان این منطقه به حدود پانزده متر می رسد. از ميان گونههاى گياهى منطقه گل گاوزبان، سير كوهى، گلپر، و موسير بسيار ديده مىشود، و در ارتفاعات، گون و آويشن مىرويد. گلهاى منطقه شامل مينا، نسترن كوهى، شقايق، پامچال، زنبق، و گل زعفران است، كه اين آخرى در فصل بهار مىرويد.
آنوقت که پرتاس نفس می کشید. غرور و عظمت آن ترس و وحشت را در دلها می افکند. احدی جرآت و جسارت عبور از میان جنگل های آن را به تنهایی نداشت. زمستان های آن پربرف و مخوف و رازآمیز، بهار و تابستان روحبخش آن با درختان سر سبز، شاداب و با طراوت بود. در زیر درختان با عظمت و سر بفلک کشیده پرتاس چشمه ها و رودهای جوشان و خروشان جاری بود. خدا شاهد است که تجسمی واقعی از بهشت باشکوه و رؤیایی در روی زمین بوده است.آنچنان عظمتی داشت که هنوز قدما و ریش سفید هایی که هم اکنون در شهر های اطراف ساکنند از آن با عظمت و غرور یاد می کنند و اگر بگوییم که به عشق و یاد جنگل باشکوه پرتاس زنده اند، اغراق نگفتیم. اما وجود نحس و نامیمون اره های موتوری و بلدوزر های شرکت هایی که معلوم نیست درامد های حاصله از فعالیت های آنها به جیب چه کسانی سرازیر می شود، بیرحمانه در حال نابودی آن همه عظمت و ابهت پرتاسی است که درآینده نزدیک بجای درختان آن نظاره گر خار و خاشاک و خاربوته ها باشیم و برای آگاهی از آنهمه عظمت و شکوه لای کتابهای تاریخ را ورق بزنیم.
قطعه شعر ارسالی از جناب اقای اسدالله کجوری نفتچالی- باتشکرازایشان
در دشت آرزو فلك خنـــــــده مي كنـــــــــد بركوه دشت زمين بشر فتنه مي كنــــــــد
من از غم سپيدار بلند مويه مي كنــــــــم آن دشت سبز و دره به من خنده مي كند
من زير پاي ممرز و توسكا نشستـــــــه ام كهلو جسارتي نمود به من طعنه مي زند
افرا كه قد خميده شد ، دل به شهـــــــر زد شهري كه با وجود ش هزارفتنه ميكنـــــــد
قمري به باغ ميرو د عندليب زند پر پـــــــــر زبعد اين همه محنت كجا لانه مي كنـــــــد
دستي شكسته بود كه چكش بپاي او زند عمرش كوته به خانه هزار غصه مي كنـــد
درويش رهگذر كه نشست پاي انجیلــــــي لختي رميد بديد آفتاب خنده مي كنــــــــد
اينجا سخن به كه گويي با هزار گـــــــــــله دنيا بدست من و تو بسي گله مي كنـــــد
فردا كه طفل بخواهد زمن برگ سبـــــــــــز چون برگ نيست لعن بر برنده مي كنـــــــد
اي چرخ كجمــدار در ايـن دشت آب نيست در زير سنگ مـــــگر آب ذخيره ميكنــــــــــد
آنجا كه چچلي تپ تپ هم به من نــــــداد نفرين كنـــم به او كه درخت را پيه مي كند
راش بلند آرزو كه از ريشه اش آب مي دود فتاده بر زمين و بزاري خنده مي كنــــــــــد










