قراری شغل مردان خانواده های فقیر در روزگار سیاه نداری
مردان خانواده هایی که از خودشان زمینی برای کشت و زرع نداشتد و یا حرفه ای خاصی هم بلد نبودند، به قرار می رفتند. گاهی هم افراد خانواده پرجمعیت نانخوراهای اضافی خودرا به قرار می فرستادند. بعضی از خانواده ها از سر اجبار و فقر دختر یا پسر خود را به نوکری یا کلفتی به خانه ارباب یا پولدارها می فرستادند. بعضی از خانواده های فقیر فرزندان پسر خود را از زمان خردسالی به قرار می فرستادند. گالش ها از این بچه ها برای نگهداری از گوساله ها استفاده می کردند. به مودکان خردسال در گاوبنه گوک پی می گفتند.
چند نوع قراری مرسوم بود. که بد ترین نوع آن پوستمزدی قرار(کار کردن در قبال خورد و خوراک روزانه) بود. پوستمزدی قرار یعنی فرد در قبال همه کارهای که از صبح تا غروب انجام می داد تنها سه وعده غذای بخور و نمیر دریافت می کرد. در آن سالهای سیاه نداری تازه همین هم غنیمت بود و ارباب ها با هزار منت جوانان خانواده های فقیر را برای پوست مزدی قبول می کردند. نوع دیگر قراری با اندکی دستمزد همراه بود. گاهی هم علاوه بر دریافت غذای بخور و نمیر و اندکی دستمزد، لباس کهنه های بچه های ارباب را هم دریافت می نمودند.
قراری نوعی بردگی بود وشخص قراری در واقع برده به حساب می آمد لذا باید هرنوع رنج و زحمت و تحقیری را تحمل می کرد. گاهی اتفاق می افتاد که جوان قراری به خاطر سختکوشی و صداقتش دل ارباب را بدست می آورد و یا زرنگی و چالاکی خود دختر ارباب را شیفته خود می ساخت و به این طریق داماد ارباب می شد. اما دامادقراری هیچ وقت قرب و منزلت فرزندان ارباب را نداشت. آب آوردن، شکستن هیزم، دوشیدن گاو ها، گله بانی، چوپانی، کار در مزرعه در فصل کاشت و برداشت و حتی انجام کارهای خانه از جمله وظایف یک فرد قراری بود.
خوشبختانه قراری از نوع پوست مزدی امروزه بکلی از بین رفته است ولی متاسفانه نوع قراری با اندکی دستمزد گویی در بعضی از مناطق در حد انگشت شمار هنوز رایج است.
نبی الله رستمی پدري كه در ماه مبارک رمضان مهمان پسر شهیدش شد:
نـظـر رستـمـی خـــــط مريــــــــــوان شـده آمـاج تيـر قـوم عــــــــ ـــدوان
پدر محاسن سفيدي كه سالها داغ فرزند شهيدش را در سينه داشت ديشب دهم رمضان المبارك پس از چند سال از تحملداغ نظرعلي و بيماري صعبالعلاجش سر انجام به ديار حق شتافت و امشب مهمان فرزند شهيدش شد.پدر، ماه و شب مباركي را براي اين مهمانيانتخاب كرد. حيفش بود اگر اين ميهماني در اين ماه اتفاق نمي افتاد. مرحوم نبيالله رستمي، انساني پاك مومن پر تلاش و زحمتكش بود. او در سال۱۳۶۶، فرزند عزيزش را در راه خدا هديه كرد. پاسدار شهيد نظرعلي رستمي در حين شهادت ،متاهل و داراي دو فرزند خردسال بود. تصور كنيد يادگارهاي عزيز فرزند رادر بغل بابا بزرگشان...... مباركشان باد اين وصال و مهماني و خداوند هردويشان (پدر و فرزند شهيد)را در بهشت متنعم به همه نعماتش بفرمايد و به همه بازماندگانشان نيز صبر واجر عنايت فرمايد.
یاد داشت های همولایتی ها - در این پست
بومیان غریب / غریبه های بومی(با تشکر از دوست عزیز نفتچالی)
پس از چند ماه برای انجام وظيفه از طرفي هم برای زیارت اقوام و اینکه هوایی تازه كنم. سری به ولايت وزادگاههم زدم که البته والده و جمع اندكي از اقوام در آنجا ساكنند. دیر زمانی نیست که پدر ، پدر بزرگ، مادر بزرگ، عموها و عمهها و .... همه به رحمت الهي رفتند. تحمل فضاي حاكم بر آنجا براي من بسيار سنگين بود و ديدن آن همه خلاءبيش از ظرفيت و طاقت بنده بود، خلاصه بسیار سخت گذشت.
غروب روز عيد فطر قصد عزیمت کردم. اتفاقاً مردم شهرهاي اطراف به طبيعت و جنگلهاي اطراف لفور هجوم آوردند، خصوصاً به جنگلهاي اطراف روستاهای لفور آمده بودند ، حاشیه جاده منتهي به لفور شلوغ بود و مملو از حضور کوچک و بزرگی بود كه براي سياحت به آنجا آمده بودند.
با خودم می اندیشیدم که آن چمنهای سرسبز و زمينها بایر روزگاري محل کشت و کاركشاوران و دامداران بومي لفور بوده است. روزگاری که زمین مالكش را مي شناخت و مالک هم دلداده بیقرار آن چمن ها و سرسبزی بود و هر دو ( زمين و مالك) به هم مانوس بودند. اما امروز با گردش ایام همه چیز غریب و دور از انتظار جلوه می کند. همه چیز برعکس شده است. نه مالک برای آن زمین آشناست! نه زمین برای مالک. با خودم گفتم ! خدایا چه می شد اگر زمينها و مراتع تحت مالكيت مالك خودشان همانند گذشته زنده و با طراوت باقي ميماندند.؟! اما این خواسته ای بود محال! در آن میانه وانفسا بنده حتی میهمان هم به حساب نمی آمدم، چه برسد به مالک و بومی آن سرزمین! مالکان یا به بعبارتی ميهمانان و اقعي همان غريبههايي بودند كه تمام اطراف و حاشیه های روستاها و اطاف جاده ها و جنگل انجا را به سیطره خود درآورده بودند. بی رحمانه طبیعت زیبای آنجا را لگدمال و مسیرهای اسقرار و عبور خود را در زیر زباله های بجا مانده از خودشان مدفون می نمودند. متاسفانه بعضی از این میهمانان نا خوانده فرهنگی از خود به نمایش می گذارند که منفور اهالی و بومیان آنجا بوده و هست.
واین هشداری است برای همه دوست داران لفور که آیا واقعا " لفور امروز جايي است كه غريبهها احساس بومي بودن می كنند و بوميها احساس غربت!!!.....؟؟؟
کنس ترشی و دشو ( با تشكر از دوست عزيز – نفت چالي)
از نیمه دوم آبانماه مطابق با نيمه دوم تیرماه (تیرماه بعد از حرماه و قبل از مردال ماه را می گویند و اینها ماههاي محلي هستند.) مردم روستاهاي لفور معمولا رسم كنس ترشي و دشو پزون داشتند. كار بسيار پر مشقتي بود و لي با همه سختيهايي كه داشت انجام ميشد.
كنس ترشي: كنس به زبان فارسي همان ازگيل است كه به وفور در جنگلهاي شمال به ويژه در مناطق جنگلي لفور يافت ميشود.
كنس رسيده و نيمه رسيده را از درخت ميچينند و پس از يكي دو روز آن را در داخل ديگهاي بزرگ مسي ميريزند و از طريق آتشي كه به وسيله هيزم تر ( شيرك هيمه ) كه از شاخههاي در ختان تهيه ميشود ميجوشانند و سپس آب آنرا بوسيله پارچه زخيم توري از تفاله آن جدا كرده و در داخل ديگ ديگر ميريزند و سپس برروي همان آتش قرار داده آنقدر ميجوشد تا نسبتاً سفت شود. مايع غليظي به رنگ قهوهاي سوخته و ترش مزه بدست ميآيد كه آن را كنس ترشي ميگويند موارد استفادهاش هم زياد است.
پختن آش ترش كه در روستا خيلي به آن علاقه مندند ، خصوصاً آش ترش چهارشنبه آخر سال كه از همين كنس ترشي بدست ميآيد خيلي معروف است. باقلي و لوبياي پخته و همچنين نيمرو را به همراه كنس ترشي ميل مي كنند. در قديم گاهي اوقات مشاهده ميشد ظروفي را كه خيلي جرم گرفته بود بوسيله همين ترشي ميشستند و در حقيقت با آن سفيد كاري مي كردند.
دشو: دشو از خربندي ( خرمالوي وحشي كه اين نيز در جنگلهاي شمال يافت ميشود) تهيه مي شد با همان كيفيت و فرايند تهيه كنس ترشي ولي دشو هم مزهاش و هم موارد استفاده آن با كنس ترشي فرق ميكند. دشو از نظر رنگ شبيه كنس ترشي است و لي مزهاش شيرين و در قديم بيشتر با آن چاي ميخوردند. البته استفاده هاي ديگري هم داشته است. كنس ترشي و دشو هردو از ميوههاي جنگلي كنس و خرمندي بصورت كاملا سالم و طبيعي تهيه مي شود و امروزه خيلي كمياب شده است.



