نوید بهار
از ساعت 9 صبح هوا كمي قابل تحمل مي شد و با زور بخاري هیزمی، فضای كلاس كمی گرم مي شد. مردها عموما در خارج از روستا مشغول به فعالیت بودند. خانم ها که برای جمع آوری هیزم، به جنگل های حاشیه روستا رفته بودند، بر مي گشتند و هيزم ها را دپو مي كردند. آنها در این کار جوری عمل می کردند که هرکه نمی دانست فکر می کرد این خانم ها در جمع آوری هیزم انباشتن آن در کنار منزل، با همدیگر مسابقه دارند. آنهایی هم که قادر به رفتن جنگل و جمع آوری هیزم نبودند. رو به آفتاب می نشستند و پشم و پنبه مي رشتند. هيچ كاري نبود نه در مزرعه نه در خانه ايام بيكاري بود. نه وقت كاشت بود، نه وقت داشت و نه وقت برداشت بود. اين بود كه مسئله گذران وقت پيش مي آمد. چرخ های خیاطی ؟…خیاط و ؟…خیاط وشاگردشان کار می کرد. با آن صدایی که برای ما بچه ها موسیقی قشنگی بود. گاهی بعضی از آقایان که در روستا بودند و به هر دلیل بیکار بودند و برای وقت گذراني يا به منزل فلانی برای سلمانی می رفتند و یا به مغازه خياطي به... ؟خیاط سری می زدند. و یا به بهانه خرید به مغازه ...؟می رفتند. گذران ديگري نبود. کار پختن دوشاب(دشو) و ترشی ازگل هم که یکی دو روز بیشتر طول نمی کشید.کار پختن "دشو" از خرمالوی جنگلی ( که به اندازه تيله بود و خشکیده آن (ممیجک) واقع خوشمزه بود.) انصافا کار سختی بود. شبها هم بلند بودند و سحر نداشتند، زير نور كمرنگ فانوس و لامپا تا به كي به انتظار سحر بايد صبر كرد. خواب هم آدم را خسته مي كرد. از 7شب تا 5 صبح، شب تمامي نداشت اين را بيماران و شب زنده داران بیشتر درک می کردند. خستگي كار روزانه هم نبود كه سرشب بيافتند و بخوابند. تلويزيون هم نبود كه وقت را بكشد اين بود كه شبهاي بلند زمستان شبهاي خواندن داستانهاي امير ارسلان رومي در منزل ملا جان بود که همراه با آن پياله هاي چاي با دوشاب طبیعی خرمالوي شيرين (خرمندی) و خوشمزه هم صرف می شد. اصلا جنسهاي غير طبيعي و مصنوعي در کار نبود. عسل و انجير و شكر و مربا و روغن و پنير و مرغ و سبزي و سيب درختي و زميني وآلو و گردو و تمشك و.... همه آنها طبیعی و در روستا به عمل مي آمد.
وصله و پینه کاری لباس بجه ها و بزرگتر ها کار روزمره و جزء لاينفك زندگي خانم های خانه بود. از شلوار تا كفش و لحاف و فرش و ... همه بدقت رفو و وصله شده اما تميز، لباس بي وصله كم يافت مي شد و نکته قابل توجه آن اين بود كه پارچه اصلي و هم رنگ پيدا نمي شد و وصله ها به رنگ ديگر بود و گاهي حتي نخهاي آن هم نه به رنگ وصله می آمد و نه به رنگ اصل. اما سردي مجال انتخاب نمي داد. هرچه داشتند روي هم مي پوشيدند و شبها هرچه بود اعم از پتو، جاجیم، لحاف(دوآج) روي خود مي انداختند. چون بخاري هيزمي نيمه شب هيزمهايش تمام مي شد و از تك وتا مي افتاد و آن وقت تا يك آدم سردي كشيده بلند شود و داخل بخاري هيزم بگذارد بايد بقيه سر زير لحاف كهنه پنهان مي شدندو سرما را تحمل مي كردند. البته همه مردم هم همان بخاری هیزمی را هم نداشند.
آب هم داخل مشبه و افتوبه يا افتو روي بالکن خانه یا پستو سرد و يخزده و نصف شب خوردن داشت، آنهم در عطش بعد از شب چره.
صبحها زود بيدار مي شديم بخصوص اگر جمعه بود كه هواي بازي داشتيم. بازيهاي زمستاني محدود بودند. دو دسته بازی داشتیم. بازی داخل خانه: یه قل دوقل، خط نقطه، پرسیدن معما و…. و بازی در فضای باز شامل بازی با تيله، گردو و قایم موشک، تب کا، هفت سنگ، پاپلوس، مره کا، خرک سواری و ….
در طول روز نه مي خوابيديم نه اجازه خواب به ديگران مي داديم. ذره اي آفتاب پشت ابر كافي بود كه از خانه بيرون بزنيم بارها پيش آمد كه با فكر اتمام باران راهي جنگل می شديم و نيمه راه با بارش باران بي امان خيس و باران خورده وسرما زده به خانه برگشتيم و حالا چاره اي نبود جز انجام يكي از واجبات روز جمعه يعني حمام در تنشوران.
اکثر خانه ها در کنارشان یک حمام شخصی تنشوران داشتند که فاقد مخزن و لوله کشی آب بود. تنشوران فضایی بسیار سرد داشت. اب جوی مستقیم وارد حوضچه داخل حمام می شد. دیگ ÷زرگ مسی بر روی سه ÷ایه ای بلند که در زیر آن آتش روشن بود. آتش هیزم فضای حمام را اندکی گرم می کرد. بعضی از روستاها حمام عمومی نداشتند. لذا مردم آنها برای استفاده از یک حمام گرم به روستای مجاور می رفتند.در واقع يكي از تفريحات ما حمام بود. حمام روستای مجاور با صحن وسيع و حوضهاي بزرگ آن و خزانه اب گرم و بعد دوشهاي آب گرم و بعد رفتن به خانه فامیل ساکن در آن روستا، بعد از حمام. صحن حمام نزديك آتشخانه آنقدر گرم مي شد كه ما تحمل نشستن درآن قسمت را نداشتيم و می گفتند آنجا جاي ثابت پيرمردها است. پيران كه شب را با سرما به صبح آورده بودند و بدنشان گرم نمي شد آن قسمت مي نشستند. كنار حوض و هرچند وقت يكبار كاسه اي آب روي زمين مي ريختند اين بود كه فضاي حمام پر از بخار آب بود و بدنها از شدت گرما قرمز و صورتها عرق كرده. در قسمت مياني مي شد نزديك حوض دراز كشيد و هر چند وقت يكبار سطلي آب روي بدن ريخت و از احساس مطبوع گرما در آن هواي سرد بيرون لذت برد. غير از روزهاي جمعه و روزهاي تعطيل بقيه روزها حمام خلوت بود و پذيراي آدمهايي كه در غير وقت معمول به حمام مي رفتند. البته حمام یک روز به خانم ها و یک روز هم به آقایان اخصاص داشت. شلوغترين روزها ايام عيد و عيد فطر و روز آخر تابستان قبل از مدرسه بود. بارها پيش مي آمد كه حمام جا نبود يا آب آن از شدت مصرف خنك مي شد و حمامي هر چند وقت يكبار سرك مي كشيد و از مصرف بي رويه آب دادو بيداد مي كرد.
تکیه و مسجد محل هم اگر مراسم و مناسبتی بود،محل بيتوته خوبي بود. در اینگونه از ایام بخاري هيزمي آن از اذان صبح روشن مي شد و اهالي دور آن جمع مي شدند و صحبتهاي مختلف از مرغ و خروس و گوسفند و مال تا مسائل شرعي می گفتند و می شنیدند.
خلاصه روزهای زمستان تمام نمي شد و شبهای آن سحر نداشت. همه چشم به بهار داشتند و انتظار شكوفه هاي سفيد ان بر روی درخت گوجه سبز و گلهاي بنفشه (ونوشه) و بچابچا، كه نويد آمدن بهار را مي دادند. روزهایی که چشم انداز رو به جنگل روستا منظره بهشت را تداعی می کرد.
