تبليغاتX
لفور سرزمین نجابت و پاکی ها

لفور سرزمین نجابت و پاکی ها

همه جای ایران سرای من است - سایت اختصاصی معرفی منطقه محروم و مردم مظلوم لفور -مدیرسایت مهندس اصغری

برگرفته از یادداشت های یک مسافر لفور - لفور غربی

شاکلا در 55 کیلومتری شهر بابل، در دهستان لفور واقع شده است.روستای شاکلا در منتهی الیه این مسیر قرار دارد. یکی از راه های دسترسی به روستای شاکلا، بابل میدان کارگر - جاده گنج افروز است. جاده گنج افروز به روستای شیردارکلا و سه راهی لفور و جاده لفور به سه راهی شار قلت

منتهی می شود. روستای شارفلت لفور درست در نقطه سه راهی یواقع شده است. جاده شاکلا از این سه راهی اغاز و روستای مرزیدره اولین روستای واقع در این جاده است. اگر مسافر  این جاده چنانچه این احساس در او زنده شد که در مسیر بهشت گام بر می دارد، قطعا مسیر را درست طی نموده است.در غیر اینصورت آدرس را اشتباه آمده است. مسافر در حال عبور از مسیر جاده شاکلا، مسحور و مقهور زیبائیهای طبعت و چشم اندازهای بی نظیر و واقعا بی بدیلی روبرو خواهد شد. مهم نیست در چه روز و ماه از سال سفر میکنید. مهم نیست هوا آفتابی یا بارندگی باشد، تنهایی و دسته جمعی هم فرقی نمی کند. مسافر آنچنان مست و مسحور زیبائیهای آفریده خالق یکتا خواهد شد که زبان به فتبارک الله احسن الخالقین خواهد گشود. بر بام روستای مرزیدره شما چشم انداز های زیبایی را شاهد خواهید بود.  تصویر زیر، چشم انداز زیبایی ازروستای زیبای دهکلان را در قلب ناحیه جنگلی لفور نشان می دهد.

در این مسیر از  روستاهای زیبای دیگری نیز وجود دارد. ناگفته نماند که این روستاها هماننذ همه  روستاهای لفور در حاشیه جنگل و رودخانه و شالیزار واقع شده اند. . هریک از این  روستاها چشم اندازهای منحصر به فرد خود را دارند. زیبائی هایی که خداوند به مردم خوب ومهربان این منطقه ارزانی داشته است.

 روستای بعدی، روستای عالم کلا است. هر یک از این روستاها به نوبهی خود مناظر جالبی دارند.

مسافر با عبور از حاشیه روستای عالم کلا، در آن دست ساحل رودخانه بابلک، روستای کوچک و زیبای تمر را مشاهده خواهد کرد.

    بر بام  رو

ستای "رئیس کلا"  در  قسمت بالاتر این جاده چشم انداز مقابل خود نمایی می کند.

 

جاده در تمام طول این مسیر شیب ملایمی دارد. البته با ادامه  مسیر به علت بالا رفتن ارتفاع منطقه، گاهی شیب ها تند می شود. مردم بومی روستاهای این منطقه زمین های شیبدار را کرت بندی و در آن برنج وسایر محصولات باغی خود را می کارند. کرت بندی زمینهای شیبدار، به طرز جالب و ماهرانه ای انجام شده است و واقع یک حالت پلکانی را به نمایش گذاشته است که در نوع خود دیدنی و کم نظیر است.

نکته قابل توجه این است که مسافر همواره  باید مواظب باشد هیچ منظره ای را ازدست ندهد.

 

 این جاده نیز همانند همه

 

مسیر ها، انتهایی دارد. انتهای این مسیر. بهشتی به نام شاکلا است، جایی که جاده تمام می شود و بهشت شروع می شود. بهشت روستای دیدنی و زیارتی شاهکلا است. در چشم انداز آن، گنبد امام زاده سیدعلی آل کیا سلطان، خودنمایی می کند.برای زیارت باید وارد صحن ان شد. زائران باید دقت کنند که پنجره های گنبد در روی دیوارهای مرتفع آن واقع شده است. تماشای چشم اندازهای طبیعی ازپشت این پنجره واقعا جالب ودیدنی است.

السلام علیک یا امام زاده سید علی کیا سلطان 

  رودخانه بابلک  از مجاورت این روستا می گذرد. مسیر دسترسی  برای دیدن رودخانه بابلک  و جنگل بکر حاشیه روستای شاکلا،  در مدخل ورودی روستا باید از  سمت چپ بپیچید و  از آبراهه ای آن عبور نمود. در مسیر عبور از جاده خاکی آن چشم انداز جنگل با درختان مرتفع و بر پای آن سبزه زاری با چمن های مخملی و طبیعی و رودخانه پرجوش و خروش  بابلک وجوی های روان انواع سبزی های معطر در کنار این جویبارها، صدای آواز پرندگان، و شُرشُر آرامش بخش آب نهرهای کوچک، بهشت را تداعی میکند.

 

در اینجا  برخلاف بیشتر پارکهای جنگلی که هوای آنها شرجی و  تا حدودی دم دارد.  اینجا به علت مرتفع بودن منطقه هوای دلپذیری دارد و طراوت و شادابی آن تمام و کمال است. تا بهشت زمین را نقصی نباشد. هوای تازه این قطعه  از بهشت را انسان با تمام وجودش می تواند حس کند.

 

 

هنگام قدم زدن در جنگل با دقت به زیر پاهاتون نگاه کنید. مطمئناً چیزای جالبی میبینید و اگر یک دوربین با ماکروی خوب هم داشتید می توانید لحظه به لحظه آن را ثبت کنید.

 

به هر جا پا نهی سبزه چو فرش است

نبینی رنجشی حتی ز خارش

 

و در پایان وقتی که شاهکلا رو ترک می کنیم وقتی که خورشید پشت کوههای سرسبزش پنهون میشه روستا با تمام زیبایی هش خودشو برای یه خواب آروم آماده میکنه تا طلوعی دیگه و صدای چهچه پرنده ها و زنگوله ی گاوها و گوسفندها.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1384ساعت 16:27  توسط محمد اصغری  | 

اقوام و طوایف لفور

اقوام و طوایف آلاشتی، درزی، اسبو، قراقونی، لفورکی, دادو، کجوری، پاشا، گالش، آهنگر، رئیس،میرار, نریمانی، محرابی, عالمی و سادات از جمله اقوام و طوایف بزرگ و اصیل لفور هستند.

   منطقه لفور سوادکوه در دامن رشته کوه البرز مرکزی خاستگاه مردمی است؛ شجاع، متدین، نجیب و پاک سرشت، شاداب و روشن ضمیر با یک پیشینه تاریخی 2800 ساله، با ساختار جمعیتی نیمه قبیله ای و عشایری با اقوام و طوایف مختلف که در نهایت صفا و صمیمیت و با یکپارچگی در باور و مذهب و با لهجه ای تقریبا یکسان قرن های متمادی در نهایت صلح و صفا در کنار هم زندگی می کنند. گر چه در رابطه با حضور اقوام و قبایل مختلف اصیل و بومی ساکن در این منطقه  اقوال و اطلاعات متفاوتی وجود دارد. خاطر نشان می شود که بجز اقوام و طوایف بزرگ و اصیل ساکن در آن، اقوامی هم هستند که بر اساس اتفاقات و بنا بدلایلی به این دیار مهاجرت و در آن رحل اقامت گزیده و امروزه جزئی لاینفک از پیکره با شکوه آن محسوب می شوند. 

طایفه اصیل

نام طوایف فرعی

منطقه/ روستای محل سکونت

آلاشتی

خلیلی، عبادی، صالحی،اسماعیلی، فلاح، جمشیدی، یوسفی، صادقی، خالقی، ناصری

نفتچال،دهكلان،لفورک، کفاک، مرزیدره

آهنگر

احمدی، رمضانی، رامی، رضائی،اسماعیلی،نوروزی،قربانی، روهینا

گالشکلا، لفورک 

اسبو

خدادادي

اسبوکلا

پاشا

پاشا، زارع، کیساری، اکبری

پاشاکلا

تلكابني

عفيفه

گشنيان، حاجيكلا

خدادادی

خدادادی

اسبوکلا

خلیل

انوشا، بهروزی

پاشاکلا

درزی

درزی،احمدی، اصغری،محمدی، مجیدی،حمزه ای، گودرزی، اکبری،رستمی،داردان،عباسي،احدی، باقری،غلامی،عبدی، رنجبر،نعیمی،بهاری،حمیدی،مهدوی،ترابی،جاودان، مومنی،جاودانی،اسدی،بزرگی،خادمیر،شعبانی،آشام

بورخانی، نفتچال، دهکلان

مالم

بزان، روح الله پور، دادو، معلمی، مرادی،

نفت‌چال

رنگرز

رنگرز، صباغی، تقوی، محسنی،

دهکلان

سادات

ادیانی،  برزگار، میرو،تالشی،

گالشکلا،بورخانی

شهمیرزادی

علایی فر، قاسمی،مفیدی،

نفت چال

عالمی

عالمی،  محمودی،

 عالم کلا

فیروزجایی

باقری، باقرپور، انباری،

نفتچال

قراقونی

وحدانی، محسنی،

دهکلان

کال/کالی

علیزاده، گلی، محمدی، عباس نژاد، محمدی، علی نژاد،

کالیکلا،پاشاکلا، بورخانی، نفتچال

کجوری

کجوری، مسعودی،رضازاده،یداللهی،

گشنیان، نفت چال

کلاگر

کلاگر،

نفتچال

گالش

الیاسی،  امیری،  ظهیری، حیدری، رحیمی،

گالشکلا

لفورکی

ملک زاده، جمشیدی، کریمی،

لفورک

میرار

میرار،

میرارکلا

محرابی

محرابی،

کالیکلا

مخری

احمدی،  جعفری ولي‌پور، زاهدی، نصیری،  قلی‌پور،

گشنيان، حاجيكلا

نریمانی

نریمانی،

کالیکلا

هفت دائی

فرهادی، نجفی،

منسر-شارقلت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1384ساعت 19:39  توسط محمد اصغری  | 

من و بابا و مامان ومسافرت تابستانی ما به لفور وزیارت امام زاده گزو (مطلب وارده)

   تابستان امسال به من خيلي خوش نگذشت چون ما فقط يكبار به لفور رفتيم. در آن سفرمن خيلي خوشحال بودم. ما با ماشين شخصی خودمان به لفور رفتيم. مثل هميشه عجله داشتیم كه سريع تر به ده و خانه مادربزرگ برسيم به همین دلیل در بين راه اصلا توقف نكرديم. عصر بود كه رسيديم . در خانه مادربزرگ همه منتظر ما بودند. البته من مي دانم كه اگر آنها منتظر ما هم نباشند هميشه عصرها در خانه مادربزرگ جمع مي شوند و با هم گپ مي زنند.آنها خيلي شادند و معمولا در مورد كشاورزي محصولاتشان عروسي فك و فاميل و آشنا حرف مي زنند. آنها دور هم عصرانه مي خورند. ما هم كه رسيديم بعد از شستن دست و صورتمان سفره پهن كردند و ما عصرانه خورديم كه به من خيلي مزه داد! عصرانه ما اينها بودند نان تنوری داغ که عمه جان درست کرده بود با پنيري كه مادربزرگ درست كرده بود با سبزی كه از باغچه مادر بزگ چيده بودند و گوجه ترش هاي ريز، كه مامانم مي گفت در تهران خيلي گران است. مغازه ها كيلويي 1500 تومان می فروشند ولي این گوجه ترش در لفور مجانی یافت می شد.!! تخم مرغ عسلي و مرباي به هم بود. نون تنوري خيلي خوشمزه بود و مي گفتند، نانش حرف ندارد. من لفور را خيلي دوست دارم و غذاهايش را هم دوست دارم چون خوشمزه است و بوي سوسیس و کالباس لعنتی را نمي دهد!  لفوری ها غذاهاي خيلي خوب و خوشمزه ای  مي خورند. آش هم زياد مي خورند. بعد از عصرانه دنبال چند تا هم سن وسال بودم که با آنها بازي كنم. چندتا همبازی همسن، بزرگتر و کوچکتر پیدا کردم. اول فكر مي كردم چون از تهران آمدم بهتر است يه كم خودم را بگيرم و همين كار را هم كردم اما ديدم آنها ها خودشان را بيشتر از من گرفتند و تحویلم نگرفتند و به بازی خودشان ادامه دادند. من كمي ناراحت شدم اما چون مي دانستم، فايده ندارد بالاخره کوتاه آمدم و خودم با آنها حرف زدم و زود دوست شدیم و خيلي هم با هم بازي كرديم و خوش گذشت. شب كه شد فهميدم فردا صبح زود می خواهیم به زیارت امام زاده گزو برویم. مامانم كمي مخالفت کرد و می خواست كه بعدا برویم ولي بابا عاشق گشت و گذار در لفور است. البته ما تنها نمي رفتيم و بعضي از عمه ها و عموها و خاله ام و مادربزرگم هم با ما مي آمدند.من آن شب مجبور نبودم زود بخوابم چون كسي حواسش به من نبود. بابا حسابي با فاميل هايش گرم گرفته بود و مامان هم در مورد عروسي و نامزدي و ....با مادربزرگ و خاله ها حرف مي زد.
   صبح خيلي زود  من را بيدار كردند من نق ونوق کردم، چون خوابم مي آمد اما فايده نداشت و مامان هم زياد نازم را نكشيد وقتي لفور مي رويم ناز مرا نمي كشند چون هم وقتش ندارند و هم با فاميل هايشان آنقدر سرگرم مي شوند که مرا به یاد نمی آورند. بالاخره ما حركت كرديم من با تعدادی دیگر از بزرگترها پشت وانت نشستیم. ما به اندازه کافی غذا و نوشیدنی برداشتیم و راه افتاديم. بايد از جنگل پرتاس مي رفتيم تا به  امام زاده گزو مي رسيديم. همینطور که به سمت بالا می رفتیم، در بالادست هوا ی جنگل هم خنك تر می شد. تمام مسیر جاده خاكي بود و ماشین  خيلي تكان تكان مي خورد، اما خوب بود و كيف داد. به  امام زاده گزو كه رسيديم با اينكه بار اول نبود كه مي رفتيم بابا مثل نديد بديد ها شروع كرد به عكاسي و فيلمبرداري داد و هوار کشیدن در فضای باز جنگل، اما مامان حوصله این ادا اطوارها و عكس گرفتن ها را نداشت. همه اول به زیارت رفتیم و بعد مامان با خانم های دیگرسريع دست به كار شدند، تا ما صبحانه بخوريم. هيزم جمع كرديم، آتش روشن کردیم، آب آوردیم و چای درست کردیم. امام زاده گزو خيلي خوب بود. غذاهای خوشمزه خورديم رفتيم  پس از آن رفتیم پای آبشار، بعد از صبحانه و اندکی ماندن در پای آبشار ناهار خوردیم و به سمت ییلاقات آن منطقه راه افتادیم، خیلی بالا رفتیم در بالای ارتفاعات گله گوسفندی را دیدیم. آنجاابرها خيلي نزديك بودند. جنگل و روستاهای لفور، حتی شهرهای بابل و قائم شهر و آمل از آن بالا معلوم بود. از آن بالا با دوربین دريای مازندران مشخص بود و خيلي قشنگ بود. غروب آتش روشن كرديم و چای درست کردیم و كباب خورديم، هوا خنک که نه بلکه سرد بود و من لباس گرم پوشیدم. در همان جایی که بساط کرده بودیم. کمی خوابيدم. موقع برگشتن بيدارم كردند و وانت آنقدر تكان خورد كه خواب از سرم پريد. برگشتنی به سمت قائم شهر حرکت کردیم. همین که به پایین رسیدیم هوا گرم بود و همه از گرمی و رطوبت هوا شکایت داشتند و مجبور بودند كولر را روشن کنند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم فروردین 1384ساعت 21:47  توسط محمد اصغری  | 

چهار فصل سال چهار فصل زندگی در لفور

جنگل تا نزديکی روستا امتداد داشت یا بعبارت روستا به جنگل ختم می شد. يعنی بيرون روستا جنگل بود با درختهای انجيلی، لرگ و ممرض و مرس و .... سوخت خانه ها هم که هيزم بود. هیزم هم برای اجاق  و هم برای بخاری، بنا بر اين یکی از کارهای مردان و زنان آوردن هيزم از جنگل بود. در هر بار عزيمت به جنگل درختها و شاخه های خشک نشان می شد و با (کما)پتک و چلی خرد و بر روی شانه ها و یا با اسب  و الاغ به روستا حمل می گرديد. مردم برای جمع آوری هیزم معمولاصبح زود به جنگل می رفتند و تا ساعت ده صبح  به خانه برمی گشتند. ناشتا خورده یا نخورده  معمولا برای بار دوم عازم می شدند و دو راه هيزم به خانه می آوردند. هر چه چوب خشک تر برای هیزم  بهترو مناسب تر بود. گوشه حياط هيزمها روی هم انبار می شدند. غروبها موقع خرد کردن هيزم برای بخاری بود. هيزم های بد شکل و بد قواره را کتل می گفتند و از آن برای سوخت اجاق استفاده می کردند.
غروبها قبل از خرد کردن هيزم موقع علف چينی برای گاو و گوسفند بود. از زمین شالیزار يا خصيل جار ( علف زار) بعضی ها هم خال مي کردند يعنی بالای درخت می رفتند و سرشاخه های جوان (درختان ممرز، افرا، شیردار، ملج و نمدار)را پايين می ريختند و برای گاوهایشان، می آوردند. همینطور ولگ و اش بالای درختهای بلند را می کندند و برای گاو و گوسفندشان می آوردند.  ولگ و واش چينی کار هر کسی نبود و تقلا لازم داشت و باقی قضايا. برای اينکه ولگ (عشقّه) و واش (دار دوست) زير دست و پای مال کثيف نشود آن را به ريسمانی از سقف تلار و طویله  آويزان می کردند.
هر کاری فصل خود را داشت نشا، وجین گردو چينی، و... با توجه اين که هر خانواده تقريبا تمامی وسايل معيشتی خود را فراهم می کرد. لته لتکا هم جزو واجبات بود. لته زمينی در حياط منزل یا کنار مزرعه شالیزار و یا باغی کوچک در حاشیه روستا بود. جایی دم دستی بود که برای کاشت گوجه فرنگی، بادمجان، لوبيا چيتی،  سيب زمينی، سیر، پياز، اسفناج، ترب، چغندر، گشنیز وتربچه و... استفاده می شد.
  بهار موارک،جمله بسیار زیبایی که با شنیدن آن از زبان بزرگترها شروع فصل بهار یاد آوری می شد.فصل بهار تمامی فضای خانه و حیاط و روستا را بوی عطرگل های بهاری و نشائ برنج پر کرده بود. با بوی خوش بهار بیدار می شدیم . تمام حیاط خانه شکوفه بود و ما مست و مسحور, شکوفه ها رقص کنان روی سرمان می ریختند و ما لابلای درختان قهقهه می زدیم فصل شادی بود و از بهار لذت می بردیم.
  فصل بهار با چه چه بلبلی مست که روی درخت  توت گوشه حیاط نشسته بود بیدار می شدیم . گویی زمین و زمان ساکت می شد و گوش به نغمه سرایی بلبل مست می سپرد. صدای چه چه بلبل آنقدر گوش نواز و آن قدر زیبا بود که ساعتها  به نغمه سرایی و شیدایی بلبل سرگشته گوش فرا می دادیم ...بلبل ها هم یک ریز نغمه سرایی می کردند. در آواز خانی شب و روز نمی شناختند. جز لحظه های نزدیک اذان صبح که چند دقیقه ای ساکت می شدند. 
   روزهای بهار شادی و امید در دل کوچک و بزرگ روستا موج می زد. بهار فصل تی تی (شکوفه) تمشک و  گوجه سبز و گل های رنگارنگ ککی مار بود جنگل و حیاط خانه پر از میوه های بهاری و شکوفه بود. وزووز زنبورهای عسل فضا را پر می کرد. یک دنیا عشق و مهربانی در فضا موج می زد . این روزها ما منتظر تعطیلی مدرسه و کوچ به ییلاق بودیم.
  در فصل بهار به هنگام تعطیلی مدارس با صدای چلچله ها بیدار می شدیم. از طلوع خورشید چلچله ها یک ریز و بی امان می خواندند. چلچله ها بالای ستونهای بالکن خانه ها لانه می ساختند. چلچله ها از صبح یکسره گل می آوردند و دو سه روزه لا نه را مرمت و یا از نو می ساختند. کسانی هم با سلیقه تکه حلبی را زیر لانه نصب  می کردند که ایوان کثیف نشود. پس از تکمیل کار لانه سازی تخم ریزی و سپس نشستن روی تخم آغازمی شد  و ما بی صبرانه منتظر بودیم که جوجه ها  کی متولد می شوند. و ناگهان یک روز صدای جیر جیر جوجه ها را می شنیدیم و تلاش مضاعف چلچله های مادر برای تغذیه آنها شاهد بودیم. ما عاشق چلچله ها و پروازشان بودیم .زیر لانه آنها می نشستیم و ساعتها نگاه می کردیم . پرواز و اوج و فراز و فرود چلچله ها دلهایمان را پر از شوق می کرد این بود که کوچ پرستوها ما را غمگین می کرد. حالا جوجه پرستوها بزرگ شده بودند وبا پدر و مادرشان ساعتها روی بند طناب می نشستند و می خواندند گویی با ما خدا حافظی می کردند. وقت کوچ پرستوها وقت وداع بود و ننه ما هم  غمگین می خواند:  آ چلچلا سفری  اوشم بیاری لتری 
 همه می خواستند  پرستوها سال دیگر حتما برگردند به این خاطر بچه ها حق نداشتند لانه ها  خراب کنند.
فصل بهار مزرعه برنج  نشا با عطر دل انگیز آن دیدن داشت با رودخانه و نهر های  پر از اب در کنارش. مزرعه یکسر سبز بود مثل دل ما . با شقایقهای وحشی  رنگا رنگ  که به زیبایی همچون تابلویی نقاشی در میان سرسبزی گندمهای مواج وزردی شلمی های زیبا خود را می نمایاندند. دل هایمان پر از شادی بود. 
 این روزها وقت نشستن زیر درختان آلوچه بود وقت گذر از میان مزارع سر سبز باقلا .... اردیبهشت بود و وقت شادی. بهار در گلستان دیر چهره می نمایاند به خاطر بارانهای فروردین که اجازه خروج از خانه را نمی داد. اما چه خوش می آمد . نزدیک تعطیلی مدرسه . زمان فراوانی .تمیزی، با آفتاب درخشان اما لطیف. مهر در خانه ها و کوچه ها جاری بود وما با نگاههایی پر امید و دلی شاد چشم به آینده ای زیبا،  می بالیدیم و زمان را در می نوردیدیم.  

بقول  فرخی سیستانی:

      زباغ ای باغبان ما را همی بوی بهار آیـــــد           کلید باغ ما را ده که فردامان  به کار آیـــــــــد 
      بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی    ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی  

شبهای تابستان  کنار پنجره زیر نور مهتاب، در فضای عطرآگین فضای حیاط، در سکوت و تاریکی به ماه خیره می شدیم که ارام در پس لکه های ابر حرکت می کرد و ما حرکت ماه را در پهنه آسمان تعقیب می کردیم به چهره نورانی  ماه نگاه می کردیم و از شیداییش می پرسیدیم . ماه این شبها چقدر زیبا ، چقدر نورانی و چقدر نجیب بود.
اوائل تابستان فصل چيدن تمشک های وحشی بود تمشک به فراوانی در حاشيه جنگل يافت می شد .سياه و درشت و آبدار. ازتمشک شربت درست می کردند يا مربا و يا خام می خوردند.
از اوسط  بهار تا آواسط تابستان یکی از کار ها کار عمل آوردن برنج (تیم)بود .عمل آوردن برنج کار سختی بود و همه کس شالیکاری نداشت. بذر برنج را از سال قبل نگهداری می کردندو قبل از کاشت کیسه های شلتوک را داخل اتاق آورده و بوجاری می کردند ناخالصی ها و دانه هایی که با بقیه جور نبودند دلک نامیده می شدند و از بقیه جدا می شدند و دانه های شلتوک یکدست و زرد باقی می ماند. بعد نوبت پلهم چینی بود پلهم بوته های گیاهی بود که در کنار مزارع داخل پرچینها یا اول جنگل سبز می شد با میو ه هایی شبيه تمشك كه پرندگان وحشي آن را خيلي دوست داشتند. پلم را به حياط مي آوردند. زمين را جارو زده تميز كرده روي آن گوني مي انداختند بعد شلتوكها را روي آن پهن كرده روي آن آب ولرم مي ريختند پلمها را روي آن قرار مي دادند بصورت انبوه كه منفذي نداشته باشد  زير پلمها فضاي گلخانه اي پديد مي آمد و مانع خروج گرما و رطوبت مي شد اين كار باعث مي شد كه دانه هاي شلتوك سريعا جوانه بزند هر روز صبح پلمها را برداشته روي شلتوكها آب ولرم مي ريختند . سپس شلتوكهاي جوانه زده را به كنار مزرعه شالي برده و در خزانه هايي كه براي اينكار در نظر گرفته بودند پخش مي كردند به ابن خزانه ها تيم جار مي گفتند.آب هميشه در تيم جار جاري بود و شلتوكها سريع رشد مي كردندو به حد نشا مي رسيدند. براي نشا زمين را از قبل آماده مي كردند. كارگراني كه در تسطيح زمين وارد بودند زمين را با شيبي ملايم به سمت انتهاي مزرعه كرت بندي مي كردند و هر كرت با كرت بعدي متصل بود كه آب بعد از پر شدن در يك كرت به كرت ديگر برود كرت بندي كاري سخت بود كارگران در مزارعي كه پر از آب بود تا زانو در زمين گل آلود فرو مي رفتند. ديواره كرتها را هم محكم مي كردند كه از روي آن بشود رفت و آمد كرد چون ابتدا كه نشا جوان بود داخل كرتها نمي شد گام گذاشت چون نشا هاي تازه خراب مي شد. يكروز قبل از نشا تيم كنان به تيم جار مي آمدند و نشا هارا بصورت دسته هاي منظم مي كندند و در سرتا سر مزرعه پخش مي كردندو صبح زود نشا گران به مزرعه مي رسيدند . اگر كارگران ورزيده بودند هر خویز یک نفر نشا گر مي خواست و اگر خيلي ورزيده نبودند 2 نفر و كا ر نشا تا عصر تمام مي شد امر نشا كار مقدسي بود و سخت نشا گر ازصبح كه دولا مي شد جز براي ضروريات مثل آب خوردن بلند نمي شد و يكسره مشغول نشا بود نشا را سه انگشتي داخل گل مي كاشتند و بسته به نوع محصول تعداد ساقه هايي كه در زمين فرو مي كردند فرق مي كرد مثلا برنج صدری با شش بوته يك جا نشا مي شد و گرده و کلپه با چهار بوته. ظهر صاحب مزرعه ناهار مي دادبراي ناها پلو درست مي كردند با خورشت لذیذ و حتما همراه با ماست.پلو ها بدون آبکشی پخته مي شدند.
بعد از نشاء كارهاي داشت محصول شروع مي شد. از مواظبت در آبياري تا كندن علفهاي هرز  یعنی  وجین و سم پاشي. معمولا به برکت وجود میر آب، آب مزرعه فراوان بود هميشه در جوی های شاليزار روان  و بر از بچه ماهی ریز و درشت.  كار وجين شالي هم كار تخصصي بود وجين شالي كه به  آن  واش مي گفتند كاملا شبيه نشاء شالي بود و شناختن آن تخصص مي خواست. شبها هم بخاطر محيط نمناك مزرعه هم خوش خوراك بودن بوته ها گرازها به مزرعه هجوم مي آوردند و  اقامت در نفار و شوپه از واجبات مزرعه شالي بود. کار شوپه هرکس بعهده خودش بود. ولی جاری نمودن آب در جوی ها کار یک نفر و آنهم میرآب بود. مزد میر آب نيز زمان برداشت شالي و پس از خرمن كوبي پرداخت مي شد. 
   شالي قد كه مي كشيد دانه هم مي گرفت با دانه گرفتن شالي هجوم گنجشكها شروع مي شد انبوه گنجشكها روي درختان و پرچينها آماده هجوم به مزرعه و خوردن دانه هاي برنج بودند.  گنجشكها روي بوته برنج نشسته و دانه هاي برنج را از غلاف بيرون آورده و مي خوردند و روي بوته خوشه بي دانه باقي مي گذاشتند .بنا براين لازم مي شد كه به هر نحوي میچکاها (گنجشكها) را رم داد.  براي پراندن گنجشكها چند كار مي كردند. اول: چوبهاي بلندي در مزرعه فروكرده و با نخي به هم متصل مي كردند و روي نخها قوطي هاي پنج كيلويي روغن نباتي آويزان مي كردند و در كنار آن آونگي قرار مي دادند كه با بادي كه معمولا در مزرعه مي وزيد به هم خورده و صدا مي دادند و چند روزي موجب ترس و فرار گنجشكها مي شدند اما چاره كار نبود. دوم: در مزرعه چلك(قوطي هاي هفده كيلويي يا همان چيليك ) مي كوبيدند اما به بالاي مزرعه كه مي رسيدند گنجشكها از پايين حمله مي كردند و برعكس . سوم : اجير كردن  بچه ها برای رم دهي میچکا و آن هم  و به کمک قلاب سنگ که با حوصله اینکار را انجام می دادند. 
    برای در امان ماندن از حمله خوک و گراز از تفنگچي ها  استفاده می کردند. این تفنگچيان یا همان میر شکار كه با حداقل مزدي این کار را می کردند. نفتجالی ها به اینها موسیو  می گفتند. ظاهرا آنها مهاجريني از نسل هنديها بودند كه در اطراف روستا ها زندگي مي كردند با ايين ها و آدابي خاص . مسلمان نبودند گوشت خوك مي خوردند زبان خاص خود داشتند.   فصل شالي مي شد هر چند وقت يكبار صداي گوشخراش تفنگ سرپري را می شنيدیم كه در دل دشت در شالي زارها شليك مي شدند و دسته هاي گنجشك وحشت زده را می ديدیم  كه هراسان در حال فرار پرواز كنان از بالاي مزارع مي گذرند . يادش بخير .....
پئیز(پاییز) موارک
فصل گردو چينی آخر شهريور تا ده مهر بود و کار را روشا انجام می داد . بنا بر اين روی دستک هر ايوانی دو سه تا روشا محکم به ستونها بسته بود تا کج نشوند. هر چه روشا صافتر و سبکتر و خوش دست تر بهتر.گردو را با روشا می تکاندند و سپس از روی زمين جمع می کردندو به خانه آورده زير پلم می گذاشتند تا پوست سبز آن بپوسد.فصل گردو چينی از دستهای سياه شده و رنگ انداخته زنان معلوم بود و چه خوشمزه بود گردوی سفيد تازه . گردو را برای حلوا، خورشت فسنجان، مخلوط کردن با خمير نان محلی، قاتق صبحانه و... لازم داشتند.
آخر تابستان فصل انجير بود تقريبا در تمامی مزارع درختان انجير پراکنده بود گرمه و سرده . انجير آنقدر فراوان بود که ترک می خورد و پلاسيده  می شد و به زمين می ريخت. از يک درخت می شد چند دلو انجير جمع کرد شيرین و لذيذ. انجير را مربا می پختند يا دوشاب درست می کردند يا همينجوری موقع صبحانه مصرف می کردند. موقع چيدن انجير هم صبح زود يا غروبها وقت کلاغ پر بود به خاطر خنکی هوا.
اوسط پاییز فصل چیدن کنس(ازگیل جنگلی) و وليک(زال زالک سیاه) بود. چیدن کنس و ولیک جایگاه خاصی در بین بچه ها داشت. بچه ها حتی می دانستند که ازگیل کدام درخت در جنگل خوش خوراک تر است. حتی عسل هم طبيعی بود و کسی به زنبورها شکر نمی داد.
آری اين گونه بود که مردم زندگی و سالم سرشار از شادابی و نشاط  داشتند. اگرچه خبری از سوسيس و کالباس و همبرگر و........ نبود اما تا بخواهی ماست محلی ، پنير ، کشک و.... موادی با منشا گياهی و روغن و کره و....با منشا حيوانی به وفور يافت می شد. از بواسيرو نواسيرو ....خبری نبود . هرکسی اول صبح در پی کسب حلال از خانه خارج می شد . لقمه نانی سر سفره بود و همه شاکر خدای رزاق. سرويس ارکوپال و .... نبود مشتی مس بود و باديه و هاون سنگی .... و شکر خدا. 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست ...
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار!
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک – که می خندد به ناز –
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت، از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1384ساعت 15:28  توسط محمد اصغری  | 

لفور در دنیای مجازیIT/ لینکستان لفور

در روزگاری که شکاف دیجیتالی یا نابرابری جهانی در دسترسی آسان مردم به تکنولوژی اطلاعات بیداد می کند. وقتی می بینیم که  آمار روبه گسترش  کاربران اینترنتی مردم خطه لفور هر روز بیشتر می شود. بازهم از هوش و فراست مردم این سرزمین خبر می دهد که در به روز کردن خود چقدر سریع عمل میکنند. اگرچه هنوزدر دهستان لفور شبکه مخابراتی آانگونه که بایسته و شایسته است راه اندازی و توسعه نیافته است و امکان دسترسی اسان به اینترنت در لفور وجود ندارد.ولی لفوری ها از هر کجا که می توانند به اینترنت وصل و از ان بهره می گیرند.در رابطه با فرهنگ ومردم لفور تاکنون چندین سایت راه اندازی شده و با مخاطبین  فهیم خود در ارتباط می باشند.مطلب زیر را به همین بهانه درج و در ادامه تعداد سایت های اینترنتی که فقط در رابطه با لفور راه اندازی شده و فعال می باشند را معرفی نمودم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم فروردین 1384ساعت 7:24  توسط محمد اصغری  | 

لفور جان تولدت مبارک

لفور جان تولدت مبارک

سه سال پیش در چنین روزی برای اولین بار نوشتن در محیط وبلاگ را در باره سرزمین نجابت و پاکی ها آغاز کردم.آن روز در اقیانوس گوگل / یاهو یا.... جستجو برای یافتن حتی یک نشانه یا یک واژه قریب به نام تو بی فایده بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1384ساعت 11:49  توسط محمد اصغری  |